|
|
|
|
|
سلام........ راهی برای اِتمام خستگی هایمان یافته ایم ، هر شب زیر باران های زمستانی که گونه هایمان را نوازش میدهد خستگی هایمان را به باد میسپاریم تا با خود ببرد. از اعتراف حراسی نداریم زیرا آن را باور کرده ایم همان گونه که می خواستیم آری آن گونه که میخواستیم ، همیشه آن گونه که میخواهیم ، آن گونه که خود در گوشهایمان زمزمه ایست که میگوید سکوت کنیم و واژه ها را به سیاهی نکشانیم. در قصه ها نخواهند نوشت که چگونه به ناامیدی رسیدیم. در افسانه ها نخواهند گفت که یک مرد چگونه خود را به دار آویخت . دیگر هیچ کس زمزمه نخواهد کرد که توجیح یک گناه باعث مرگ یک انسان شد.
چشمانمان چه گناهي كرده اند كه بايد اين همه اشك بريزند … حرفی نمی زنیم تا مهری از ما در دل کسی زنده شود گر چه می دانیم در این تلاش بیهوده هزاران هزار امید را نا امید می کنیم.نمی دانیم چرا فقط به دعای شما امیدواریم. دوستان مهربونمون من و سمیه تا یک ماه نیستیم مارا تو این مدت فراموش نکنید .بچه ها دعا کنید برای هر دوی ما تا همه چی تموم بشه ومشکلات حل بشه و بتونیم برگردیم. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 22:1 توسط سمیه و مهسا
|
|
||
|
|
|
|
|
احتیاج به تو دارم
ازدردها متولد شدم و در تمام شعرهای محزون خواهه حسرتم. اما پا بر جایم و هنوز مقاوم و بر غربت. غصه. سختی ها ایستاده ام در شبهای ظلمانی مظلومانه خانه ای اختیار کردم برای انزوای درد الود شبانه اما هنور شبها خدا را بی خواب میکنم و هنوز نظر بر اسمان دارم تا دری برویم بگشاید عمری با ظالمان.مظلومان .عاشقان و غریبان.شاهان و گدایان به سر کردم و تو را در غالب تک تک انها دیدم اما هنوز با جداییها با ستمها. با غمهایی که قطره قطره اب می شوند سر به سرم و فراقت مرا از پای در نیاورده و هنوز زنده ام. دری در اسمان برویم گشوده شده و کارنامه زندگی در دستم .بدیهایم در دردها و خوبیهایم در با تو بودن ثبت شده اند. حالا چه خوب و چه بد باید غربتم و غصه هایم. با خرده امیدهایم چه صعب و چه سهل وداع گویم اما هنوز هم امیدوارم که در اخرین غروب این ستارگان دفتر تلخ جدایی را با فصلی شیرین از وصال پایان دهم اما هنوز........ " قبول کن به اندازه یک نفس"
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 5:29 توسط سمیه و مهسا
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام....
بنا به در خواست دوستان عزیز و رفع ابهامات در مورد من (سمیه)ومهسا به معرفی خودمان میپردازیم من ومهسا دو دوست صمیمی و جدا نشدنی هستیم .هر دو متولد ۱۳۶۳ و دانشجو میباشیم.من (سمیه)دانشجو مدیریت و مهسا دانشجو شیمی و هر دو مجرد. یقین دارم اگر گرفتاریهای زندگی بگذارد و محیط پر تشویش و اشفته روح ر حرارت ما دو دوست تازه نفس را در هم نشکند اینده خوبی خواهیم داشت منتها امیدواریم این پیشرفت برای ما خیلی گران تمام نشود عیب کار ما در این است که هنوز همه انچه را که میخواهیم بگوییم نمیتوانیم ما تنبل هستیم . خیلی تنبل هستیم همیشه از جنبه های مثبت وجود خودمان فرار میکنیم و خود را میسپاریم به دست جنبه های منفی.ما در این وبلاگ میخواستیم یک حدی از عشق را مطرح کنیم که دیگر وجود ندارد و امیدواریم بتوانیم به خوبی عمل کنیم
دلتنگی هام فراوونه دل ديگه بی تو داغونه دنيا با اون بزرگی هاش بی تو برام يه زندونه هوای چشمام بارونيه هيچ کس و جز تو ندارم که سر رو شونش بزارم باز مثل ابرهای هوا واسش يه دنيا ببارم هر کار کردیم از شادی بنویسیم نشد دیگه (سینا جان شرمنده)
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 2:9 توسط سمیه و مهسا
|
|
||
|
|
|
|
سلام..........کوچک مثل دستان تو
سیاه مانند ابر های زمستان
مهربان مانند یک درخت
سرسخت و سنگ دل مانند بیابان
و عاشق مثل من...
آرزویم ماندن در کنار توست بی ریا بی هوس و بی صدا...
در کنارت بمانم و دستان کوچکت را در در دستان تنهای خود بگذارم تا باورم کنی
تا با هم سیاهی ها را کنار بزنیم و سهم خود را از مهربانی ات بگیرم...
ای کاش...
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 2:15 توسط سمیه و مهسا
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام ما اومدیم .سفر پر از شادی و خوبی بود جای همتون خالی بود از همه عزیزانم که در این مدت ما را فراموش نکردند ممنونیم. نگاه میکنم غریبند گنگند به اطرافم مینگرم آهسته میگذرند از کنارم هر یک تلاطمی دارند چه آرامو بی صداست شکستن دور شدن چه آرام و در خفا بغض فرو خورده میترکد چشمان گریانش را چه کسی میتواند ببیند وقتی خودش نمیداند کی چطور چگونه آیا درد بدتر از این هست که خودت ندانی که چه بر سرت آمده؟؟؟؟؟ چه راحت میکوبند فرو میریزند و آرام از کنارت میگذرندگاهی علت خودمانیم....آری چرا همیشه گناهکار دیگران شاید ارزان میفروشیم صداقت و احساس را چه راحت و آسوده به خود حق میدهند بکوبندو بسوزانند باورهای رویایی را آخ که گاهی دلم برای اشکها میسوزد مثل ویروسی آلوده با سرعت تمام از چشمان رویایی و شاد به بیرون غلطانده میشوند کسی نیست که بهشان بگوید چرااا گاه چه معصومانه دستانمان را در دست غم میگذاریم حتی نمیپرسیم که به کجا کشیده میشویم همچون قاصدکی اسیر در پنجه بادی خشمگین و چه معصومانه تر آزادی را فریاد می کشیم....
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم فروردین 1385ساعت 13:39 توسط سمیه و مهسا
|
|
||
|
|
|
|
|
حس و حال عجیبی دارم چند وقتیه که اتفاقات عجیب و جالبی واسه خودم و دوستان واطرافیانم میافته...
تا به حال دقت کردین که چقدر به بعضیها شبیهیم و با بعضیها متفاوت.. چقدر بعضیهارو دوست داریم و از بعضیها گریزان... بعضیهارو بیدلیل دوست داریم... بعضیها مارو به یاد کسی میندازن که زمانی دوستشون داشتیم.... انقدر دوستشون داریم که حتی بدیهاشون به چشممون نمیاد.....همیشه تو ذهنمون واسمون قابل احترام و مقدسن..... آرامش وصف ناشدنی به ما منتقل میکنن... بعضیهام هستن که اصلا جذ به ای واسمون ندارن...خوبن ولی ....هر کاری واسه جلب نظر و رضایت طرفشون انجام میدن ولی..... یه وقتا نمیشه رو روابط اسمی گذاشت نزدیک و تنگاتنگ....هر وقت بهش فکر میکنی تو همون لحظه اون هم بهت فکر میکنه... خیلی دوستش داری ولی باید ازش دور باشی....به خاطر اون....عاشقی ولی به خاطر اون باید اظهار تنفر کنی... در ظاهر بی احساس و در باطن با شنیدنش تمام وجودمون میلرزه(البته یه نکته اینکه من در این زمینه هیچ استعدادی ندارم تحت هیچ شرایطی نمیتونم وانمود به تنفر یا علاقه کنم.....همیشه تابلو تشریف دارم).... بعضی وقتا قدرت رو نمیدونن چون نمیتونن صداقت و محبت خالصانه و تظاهر و چاپلوسی رو از هم تشخیص بدن... تا هستی نمیبیننت...وقتی میری که واسه خودت باشی ودور شی نمیذارن حتی با زور.... بعضیها میخوان نشون بدن که دست یافتنی نیستن....سنگدلن....بی احساس..... خیلی از صمیمیتها و لذتهای زندگیرو پشت کلاس و غرور پنهان میکنن... این خیلی بده چون خودشون رو از تجربه کردن خیلی از لذتها محروم میکنن.... یا مثلا یکی ازت بخواد که وجود یه نفردیگرو تو زندگیت به عنوان دوست بپذیری در صورتیکه یه زمانی عشقش بوده.... گاهی وقتا آدمها خودخواهیهای عجیبی دارن.... بعضیهام هیچ وقت به معنای واقعی..... فقط به حرمت لحظه های سراسر مقدسی که باهاش داشتی دوستش داری... مثلا تو یه دوره خاصی همه دیوونه بازیهاو دلتنگیات رو با اوون داشتی... مثلا مریم که با وجود خیلی تفاوتها خیلی از دیوونه بازیامون شبیه هم بود..چه کارهایی میکردیم.... وقتی دلمون میگرفت دیگه قابل کنترل نبودیم...ماشین دزدی از مامانش یه طرف و تلفنهای متوالی از طرف خانواده که باید زود خونه بیایین...مثلا دختر بچه ایین و... یا مثلا مهسا اصلا نیاز نیست واسه هم چیزیرو توضیح بدیم چون کاملا حرفامون رو از تو چشمامون میخونیم.... حسهایی کاملا قابل درک و مشترک..... یا خواهرم که نمیدونم اگه نداشتمش پیش کی اینهمه غر میزدم واسه همه ناراحتیهام دلیل میاره اینکه خدا خواست یا تو نباید این کارو میکردی یا مطمئن باش که.......یا یا...البته من خیلی طفلی رو اذیت هم کردم تا حالا...نمیدونم چرا همیشه با گریه من گریش میگیره(البته نداو مامان هم همین)(حالا خوب که من زیاد اهل گریه کردن نیستم)....
دوستان عزیز مرسی از همه مهربونیاتون سال خوبی را براتون ارزو میکنیم تا یک هفته نیستیم میریم مسافرت اما مارو یادتون نره (باشه) اینم عیدی همتون
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 18:35 توسط سمیه و مهسا
|
|
||
|
|
|
|
![]() |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت 12:9 توسط سمیه و مهسا
|
|
||
|
|
|
|
|
خدا قول نداده آسمون همیشه آبی باشه و باغ ها پوشیده از گل خدا قول نداده زندگی همیشه به کامت باشه خدا روزهای بی غصه و شادی های بدون غم و سلامت بدون درد رو هم قول نداده خدا ساحل بی طوفان آفتاب بی بارون وخنده های همیشگی رو قول نداده خدا قول نداده که تو رنج و وسوسه و اندوه رو تجربه نکنی خدا جاده های آسون و هموار و سفرهای بی معطلی رو قول نداده قول نداده کوه ها بدون صخره باشندو شیب نداشته باشند رودخانه ها گل آلود و عمیق نباشن قول داده؟ ولی خدا رسیدن یک روز خوب رو قول داده خدا روزی روزانه استراحت بعد از هر کار سخت وکمک تو کارها وعشق جاودان رو قول داده عجب روزی میشه اون روز! پس ناملایمات زندگی رو شکر بگو وفقط از خودش کمک بگیر که او جاودانه است وبس. نا امیدی مثل جاده ای پر از دست اندازه که از سرعت کم میکنه اما همون دست اندازه نوید یه جاده صاف و هموار را بهت می دهد زیاد تو دست انداز نمون |
||
|
+
نوشته شده در جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت 18:29 توسط سمیه و مهسا
|
|
||
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 12:47 توسط سمیه و مهسا
|
|
||
|
|
|
|
|
از عذاب رفتن تو می سوزم تو اوج غربت واسه ی بودن با تو ندارم یه لحظه فرصت اینجا اشک تو چشامو به کسی نشون ندادم اگه بشکنه غرورم خم به ابرو نمیارم وقتی نیستی هر چی غصه است تو صدامه وقتی نیستی هر چی اشک تو چشامه از وقتی رفتی دارم هر ثانیه از غصه ی رفتنت می سوزم کاشکی بودی می دیدی که چه آوردی به روزم حالا عکست تنها یادگاره از تو خاطراتت تنها باقی مونده از تو وقتی نیستی یادت هر نفس آتیش می زنه به این وجودم کاش از اول نمی دونستی من عاشق تو بودم وقتی نیستی هر چی غصه هست تو صدامه وقتی نیستی هر چی اشکه تو چشامه
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1384ساعت 20:43 توسط سمیه و مهسا
|
|
||